خیلی ناراحت‌کننده‌ست. خیلی خیلی. و اینجا خیلی غریبه... حتی بلاگفا هم غریبه... اما این غربت، از آشناییِ ناشی از گذروندن روزهای فراوان و تلخ توی تلگرام و اینستاگرام خیلی دوست‌داشتنی‌تره. 

انگار کنکور نرگس همه چیزو یک سال برام برد عقب.. و همچنین نزدیکی خودم به کنکوری بودن!(یه کم دارم زیادی نمیپذیرم.. الانم کنکوری حساب میشم:/) در تمام این چند هفته که همه در مورد کنکور و کنکوری بودن حرف میزدن، من حتی نمیخواستم اسمش رو ببرم.. خونده و نخونده یه آزمونه که میدیم و میره و نمیتونم اونقدر آدم حسابش کنم که بشه یه برچسب به خودم و زندگیم... ولی خب دقیقا چون آدم حسابش نمیکنم، دیگه نگران نیستم از چسبوندنش به عنوان برچسب... به قول مدرسه‌مون، می‌تونه فقط یه سال قرار گرفتن تو به چهارچوب برای رسیدن به یه هدف هر چند پر از اضطراب باشه.. که البته میتونه همون اضطرابه رو هم نداشته باشه... 

نمیخوام به این فکر کنم که اگه نتونم بخونم، همون طور که یازدهم و به خصوص نیمه‌ی دوم سال نخوندم، چه بار مضاعفی از اضطراب قراره بیاد رو شونه‌م.

فعلاً که عذابی که تو این یکی دو سال کشیدم تو ذهنم یه کم کمرنگ و محو شده، میخوام از محو بودنش استفاده کنم و خودمو بیشتر بسپارم دست این رهایی و منقبض نبودنه... انقباض روحی و جسمی واژه‌های خوبی‌ان برای این مدتم؛ بیکار بودن به بدترین و بیشترین شکل اما با بالاترین سطح اضطراب. شاید اگه یه کم توانایی شل کردن و فقط قدم برداشتن یا حتی ایستادن، نشستن یا دراز کشیدن اما در حال شلی کسب کنیم، به خودمون بیایم و ببینیم نصف مشکلات حل شدن! نمی‌دونم شل بودنو چجوری توصیف کنم... شاید الان خیلیا دارنش و من انقدر ازش دورم و گاهی چند لحظه حسش میکنم. برام خییلی رویایی به نظر میرسه.. و حس میکنم قطعا اسمی بهتر از شلی براش وجود داره:// اما من مغزم به خاطر همین شل نبودنه انقدر بی‌ظرفیته و فقط میتونم از هر چیزی که نوکشه و دم دستمه استفاده کنم، کلمات ایده‌آلم هم مدت‌هاست که قهرن باهام. ولی همینی که الان به نظرم رسید رو میگم.. این جوری که یه هو حس میکنی هیچ مشکلی نیست. (تو، توی یه دنیای کاملا بی‌وجود خودتو غرق کرده بودی تا الان، که نبودنش هیچ عارضه‌ای نداره... بدون اینکه بفهمی با زنجیرهای به شدت محکمی به جایی وصل شده بودی در حالی که میتونستی وصل نباشی! یعنی نه اینکه بتونی... اگه کامل میتونستی که مریض نبودی تو بند بمونی.. ولی این جوری بود که اگه کسی ازت میپرسید چرا اینجا زندانی، و حتی وقتی خودت از خودت میپرسیدی، هیچ جوابی نداشتی، و همینطور اگه ازت سوال میشد چرا با فلان وسیله‌ی بغل دستت دستاتو باز نمیکنی.) بعد ذهنت چند لحظه یا دقیقه رها میشه.. انگار از هر بیهودگی‌ای خالی‌ای و عصبی نیستی.. غمگین و خسته میشی و استراحت میکنی ولی میدونی همه چیز خوبه.. تو آرومی و میدونی باید چی کار کنی. 

ببخشید اگه توقعتون از حسی که باید از این پست دریافت میکردید بیشتر بود. 

و الان میدونم این به قول بعضیا "تواضع"‌ها حس بدتری به شما میده.. این طوری که: لعنتی انقدر غر نزن! هر خزعبلی که نوشته باشی یا ننوشته باشی رو خوندیم و حالا واقعا حسش نیست بیایم بگیم: نه بابا این حرفا چیه، خیلیم خوب نوشتی:))